خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی کنم...
خدایا،کمکم کن که اگر چیزی را شکستم دل نباشد...

دردل من چیزی هست مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها،آوایی است که مرامی خواند
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:16 توسط مریم
|


شب دوباره پیدا شد
دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد
لحظه لحظه در یاد

آخرگشوده شدزهم آن پرده های راز
آخر مرا شناختی ای چشم آشنا چون سایه دیگرازچی گریزان شوم
من هستم آن عروس خیالات دیر پا

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:6 توسط مریم
|

جمعه جمعه ی ساکت جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه،غم انگیز جمعه ی اندیشه های بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کشدار جمعه ی بی انتظار،جمعه ی تسلیم خانه ی خالی، خانه ی دلگیر خانه ی در بسته برهجوم جوانی 


صدا
درآنجا، بر فراز قله ی کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
زدل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم، دوست دارم
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشانده شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه،ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
همچو ابری اشک ریزم های های 
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:56 توسط مریم
|



آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:24 توسط مریم
|

دیدار در شب
وچهره ی شگفت ازآن سوی دریچه به من گفت حق باکیست که میبیند من مثل گمشدگی وحشت آورم اما خدای من آیا چگونه می شودازمن ترسید؟ من ، من که هیچگاه جزبادبادکی سبک وولگرد برپشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام وعشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه ی قبرستان موشی به نام مرگ جویده ست. از راهی دور دیده ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پر تو مهتاب امیدی نه به دل سایه ای از راز نهانی جنون دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ با نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه؟ لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافداز هیجان پیکرم از جوانه می سوزد


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:21 توسط مریم
|

تولدی دیگر
همه ی هستی من آیه تاریکیست که تورادرخودتکرار کند به سحرگاه شکفتنهاورستنهای ابدی خواهدبرد من در این آیه توراآه کشیدم،آه من در این آیه تورا به درخت و آب و آتش پیوندزدم مرا از یاد نبر تنهایم مگذار من شکوفه ای دارم که هنوز میوه نشده و آرزویی که هنوز بر آورده نشده مرا از یاد نبر بعدها مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستان غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:6 توسط مریم
|

پنجره
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی درانتهای خودبه قلب زمین می رسد وبازمی شودبه سوی وسعت این مهربانی مکررآبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطرستاره های کریم سرشارمیکند. و می شود از آنجا خورشیدرابه غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست. گذران تا کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم ، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر آفتاب می شود نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن همه ی هستی ام خراب می شود


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:59 توسط مریم
|

پاییز
از چهره ی طبیعت افسونکارم بربسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم پاییزای مسافر خاک آلود این جلوه های حسرت و ماتم را دردامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگرچه ثروتی به جهان داری؟ 

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:55 توسط مریم
|

کاش می شد با تو بهار آرزوهایم پا بگیره
کاش می شد با تو دوباره زندگی معنا بگیره لحظه وداع من و تو اون روزتماشایی بود تو سکوت هر دو فریاد بی فردایی بود

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:7 توسط مریم
|

چشم به راه
آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را باغم و اشک و فغان خواهد به خدا در دل و جانم نیست هیچ چیز جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش 

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:48 توسط مریم
|

توجه ، توجه!!!!!
خانم ها ، آقایان عشق ... من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را دیده ام کسی می آید


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:42 توسط مریم
|

رفتن تو مرگ منه
دستای تو تو دستمه مگوکه باید جدا بشیم نبوده تو نبودمه... افسانه ی تلخ نه امیدی که برآن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشم نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی زشهرنورو عشق و درد و ظلمت سحرگاهی زنی دامن کشان رفت پریشان مرغ ره گم کرده ای بود که زارو خسته سوی آشیان رفت چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت وبا نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرامید به تیرهای توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه انگشتهای تو که مثل پنچ حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده است

نگاه کن که در اینجا
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:37 توسط مریم
|

عصیان
به لبهایم مزن قفل خموشی که دردل قصه ای ناگفته دارم زپایم باز کن بند گران را کز این سودادلی آشفته دارم بیا ای مرد،ای موجودخودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگرعمری به زندانم کشیدی رهاکن دیگرم این یک نفس را شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد روی ماه تو آمد لحظه لحظه در یاد این کیست،این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی تو حید می رود و ساعت همیشگی اش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقها کوک می کند. این کسی که آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:15 توسط مریم
|

آیینه ی شکسته
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیر هن سبز نمودم درآینه بر صورت خودخیره شدم باز بنداز سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم برسر و بر سینه فشاندم چشمانم را نازک کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه درکنج لبم خالی آهسته نشاندم کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:5 توسط مریم
|

وصل
آن تیره مردمکها ،آه آن صوفیان ساده خلوت نشین من درجذبه ی سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسرمن موج می زند چون هرم سرخگونه ی آتش چون انعکاس آب تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:21 توسط مریم
|

آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیردست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود تا شقایق هست زندگی باید کرد...

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:14 توسط مریم
|

میان تاریکی
میان تاریکی تو راصدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می مرد تو را صدا کردم تمام هستی من ای روزگار بی وفا...

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:7 توسط مریم
|

عاشقانه
ا ی شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادی ام بخشیده از اندوه بیش همچوبارانی که شوید جسم خاک هستی ام زآلوده گیها کرده پاک بازچرا خیسه چشمات بازچرا غصه داری هیچی نگو میدونم دیگه دوستم نداری


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:45 توسط مریم
|

رویا باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شددر دل گور 
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی

تو مرا میفهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعرزمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:33 توسط مریم
|

هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی من از نهایت شب حرف می زنم اگربه خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ویک دریچه که ازآن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم شبی نا گه سر آمد انتظارش لبش در کام سوزانی هوس ریخت چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟ چرا بر ذره های جامش آویخت؟ کنون،این او و این خاموشی سرد نه پیغامی نه پیک آشنایی بر بال باد بر بال های تو نشسته ام و چون پرنده ای آازاد تا ابرها بالا خواهم رفت ای کاش که این پرواز در خواب نباشد گیسوان آشفته ی مرا در باد رها سازی نکند گرمی دستهای تو از عشق نیست نکند محبت،کلامی پوچ و رویایی است


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:24 توسط مریم
|

قربانی
امشب بر آستان جلال تو آشفته ام ز وسوسه الهام جانم ازاین تلاش به تنگ آمد ای...ای الهه ی خون آشام دیریست کان سرود خدایی را درگوش من به مهر تنی خوانی دانم که بازتشنه ی خون هستی اما...بس است این همه قربانی خوش غافلی که ازسرخودخواهی بابنده ات به قهر چه ها کردی چون مهر خویش دردلش افکندی او را ا هر چه داشت جدا کردی ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن دلم هنوز از سقف دلم داره بارون می چکه واثه دریای دردم خیلی قلبم کوچیکه


+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:28 توسط مریم
|

خسته
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آشایش بی کرانه میخواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن ازآن ستیزه جوخوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر پنداشت اگرشبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم یک نفر سر در گریبان مانده است عاشقی در خط پایان مانده است پیکر سبز درخت نارون درغروبی سردو عریان مانده است ... شاید دانستن حق تو بود... شاید ناگفته هارا زودتر از امروز باید میدانستی. ولی باور کن در زندگی هر کس ناگفته هایی هست که گاهی از مرور آن خاطرات حتی در زیر لب وچون زمزمه ای،هراس داریم. 

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:53 توسط مریم
|

وداع
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما ، دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه دور ، شستشویش دهم ازرنگ گناه شستشویش دهم ازلکه عشق ، زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم، زتو ، ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال اسیر تورا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس ، مرغی اسیرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی توفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:24 توسط مریم
|

بیمار
طفلی غنوده در بر من بیمار با گونه های سرخ تب آلوده با گیسوان در هم آشفته تا نیمه شب زدرد نیا سوده هر دم میان پنجه ی من لرزد انگشتهای لاغر تبدارش من ناله می کنم که خداوندا جانم بگیر و کم بده آزارش گاهی میان وحشت تنهایی پرسم زخود که چیست سر انجامش اشکم به روی گونه فرو غلتد چون بشنوم زناله ی خود نامش گریز و درد رفتم،مراببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را بااشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم ای تو جاری توی رگهایم،صدای پای نفسهایم ای که بوی تو رو داره،لحظه ی خواب و رویایم فرصت بودن با تو اگه حتی یک نفس بود برای باور بودن،همه چیز و همه کس بود


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:11 توسط مریم
|

من آن یاس کبودم
من آن یاس کبودم و دلم می خواهد از عطر گیسوانم تو را مست کنم، و با زیبا یی ام چشمانت را خیره نمایم. ولی به یاد داشته باش مرا تنها در آن عطر و زیبایی نبینی. آن چه را که هستم نگاه کن و اگر آن را زیبا و معطر یافتی از عشق سیرابم کن. مرا اینگونه بخواه شب و روز دارم دعا آرزومه ای خدا ببینم یه لحظه روی ماهش و من و قلب پر تپش من و یه عکس کاغذی شده فکر و ذکر و خواب هر شب من بوی عطر تن تو فا صله یه حرف ساده س،بین دیدن و ندیدن ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم بنویسیم تا بمونیم،پشت سایه جون نبازیم اگه حرفم و شنیدی جنگل و نده به پاییز کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز با جوانه ها یکی شو!قد بکش نگو که لخته جنگل تازه به پا کن!هر یه آدم یه درخته


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:30 توسط مریم
|

ویرانه های هوس
امروز دیگر از دانستن و ندانستن گذشته ام، امروز دیگر زمانی است که می توانم بدون تلاطم زندگی را مرور کنم. به راستی آیا یک زندگی تاکجا ارزش ایستادن و تاوان دادن دارد؟ روزگاری آنچه می اندیشیدم و درست می پنداشتم، به هر قیمتی برای به دست آوردنش تلاش می کردم. معشوق من معشوق من با آن تن برهنه بی شرم برساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاد کوچ عاشقانه تو لحظه شکستن من خلوت شبانه من تا همیشه از تو روشن از غم نبودن تو گریه کردم تو ندیدی هق هق تلخ صدامو تو نبودی، نشنیدی


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:16 توسط مریم
|

راز من
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد،بیگا نه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می دهد تا بشنو د شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است نگاهی کن نه فقط نگاهی از سر نگریستن من از تو نگاهی می خواهم به اندازه ی دیدن گاهی به جای دیگران بودن دشوارترین کار دنیاست اما... گاهی خود را به جای دیگران گذاشتن لازم است... هر چند دلهره آور باشد.


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:26 توسط مریم
|

در برابر خدا
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه٬ ای خدای قادر بی همتا یک دم زگرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون این سینه ی من بینی این مایه ی گناه و تبا هی را دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده،آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پایبند مهر و وفایش کن زندگی یک خیال نیست...زندگی یک سراب نیست. میتوان آن سوی زندگی را در یک خیال و سراب دید...


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:40 توسط مریم
|
